خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم
چه بهتر که هنگام مرگ ما را در حال صعود به قله ای تازه بیابند
هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن هر راه که می روی بن بست است.وقتی خسته شدی می شنوی از کنگره عرش که صفیرت می زنند، و بزرگان چه زیبا اول و آخر هستی را در کلام می گویند : شوخی مکن ای یار که صاحبنظرانند بیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد من نیز بر آنم که همه خلق برآنند اهل نظرانند که چشمی به اردات با روی تو دارند و دگر بی بصرانند هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا بعد از غم رویت غم بیهوده خورانند ساقی بده آن کوزه خمخانه به درویش که آنها که بمردند گل کوزه گرانند چشمی که جمال تو ندیده ست چه دیده ست افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند تا رای کجا داری و پروای که داری کز هر طرفت طایفه ای منتظرانند اینان که به دیدار تو در رقص می آیند چون می روی اندر طلبت جامه درانند سعدی به جفا ترک محبت نتوان گفت بر در بنشینم اگر از خانه برانند (سعدی) بسم الله النور این روزها هر چه بیشتر می گذرد، سرگردان تر می شوم.نمی دانم چه ببینم و چه بشنوم و چه بگویم و چه بنویسم.به قول یکی از دوستان: هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم ، گم شدم. "یا دلیل المتحیرین" یادم میاد روز اول که بایکی از دوستان این وبلاگ رو می ساختیم،گفت یه چیزی بگو تا تو سربرگ وبلاگت بنویسم.ناخودآگاه این شعر که مطلع آن بالای وبلاگمه به ذهنم اومد.الان هم به افتخار دوستان می خواستم چیزی بنویسم، باز هم ناخودآگاه گفت:" لسان غیب" خوشتر می نوازد: خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب من به بوی خوش آن زلف پریشان بروم... دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم... نازکان را چو غم حال گرفتاران نیست* ساربانا مددی تا خوش و آسان بروم ور چو حافظ نبرم ره ز بیابان بیرون همره کوکبه آصف دوران بروم *در چاپ های مختلف واژه ها متفاوت است. بیچاره آهویی که صید پنجه شیریست بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی (فاضل نظری) بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود گفت یا رب از چه خوام کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق دلخونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت پیدا وپنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی دیوانه هیچ نداشت. گریست. گمان کردند چون چیزی ندارد می گرید. اما هیچ کس ندانست قیمت عشق اشک است. نه چراغیست در آن پایان هرچه از دور نمایانست شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابانست فقط همین! من سرم نمی شود ولی... راستی دلم که می شود! وام گرفت شعرش آرام گرفت (سید حسن حسینی)
| Design By : Night Melody |

